بیگانه‌ای از همه بیگانه

ژوئن 17, 2009

    بیگانه داستان یک انسان بیگانه در میان مردم است داستان شخصی که به هیچ کدام از چیز‌هایی که دیگران ارزش می‌دانند معتقد نیست و زندگی را به یک سردی و بی احساسی خاصی دنبال می‌کند.

    داستان مورسوی جوان فرانسوی است که در الجزایر زندگی می‌کند. در آرپاتمانی تنهاست. برای او، بودن یا نبودنِ خیلی چیز‌ها فرقی ندارد زندگی همان است که می‌گذرد که در یک دیالوگ از زبان مورسو دقیقا این جملات بیان می‌شود:
    «آدم هرگز نمی‌تواند زندگی‌اش را تغییر دهد.
    ارزش‌همه زندگی‌ها یکی است.»بیگانه آلبر کامو

    آینده‌اش و زندگی‌اش همان است که می‌گذرد و منتظر آن است که پیش می‌آید. هیچ امید و آروزی برای خود ندارد هیچ چیز برای او تفاوت ندارد. وقتی مادرش فوت می‌کند هیچ حس متفاوتی ندارد. مادرش را حاضر نیست در تابوت ببیند. بعد از فوت مادرش به گردش می‌رود و دوست دخترش را می‌بیند.

    و آخر سر هم در یک سلسله داستانی به خاطر همین بی تفاوتی‌ها اعدام می شود. 

    دادگاهی که برای او تشکیل شده به خاطر قتلی است که مرتکب شده اما جرم او قتل نیست آنچه که همه به او اشاره می‌کنند رفتار سرد و بی احساس مورسو است. در دادگاه هیچ یک از شاهدها در مورد قتل نمی‌گویند در مورد مرگ مادر مورسو می‌گویند که چگونه بی‌احساس و سرد بوده و هیچ اشکی برای او نریخته است.

    دلیل تمام این بی‌احساسی‌ها صداقت مورسو است مورسو شدیدا صادق است با صداقت احساسش را بیان می‌کند وقتی که دوست دخترش از او می‌پرسد دوستش دارد یا نه او جواب می‌دهد نه! وقتی به او می‌گوید می‌خواهد با او ازدواج کند او جواب می‌دهد برایش فرقی نمی‌کند.

    اما به همسایه‌اش رمون که زن عربی دارد و انباردار است و حدس می‌زند که زنش فریبش داده کمک می‌کند با اینکه تمایلی به دوست شدن با او ندارد اما با او دوست می‌شود و آخر سر هم به خاطر همان دوستش اعدام می‌شود.

    او حتی در دادگاه هم حاضر نیست از خودش دفاع کند به او می‌گویند وکیل بگیرد اما نمی‌گیرد چون برایش اهمیت ندارد که چه می‌شود. بارها می‌شود که می‌خواهد در مقابل دروغ‌ها و تهمت‌هایی که به او می‌زنند بلند شود و حرفی بزند اما با خود می‌گوید این‌ها که حرف مرا نمی‌فهمند…

    مورسو کسی را می‌کشد و از کشتن پشیمان نیست چون او هرگز از کاری که انجام شده پشیمان نمی‌شود معتقد است که سرنوشت سرزنش ندارد. اصلا بلد نیست خودش را سرزنش کند.

    وقتی در دادگاه دادستان حرف می‌زند شاهد‌ها حرف می‌زنند یا وکیل حرف می‌زند او در دادگاه نیست و حواسش نیست که بقیه چه می‌گویند. او می‌داندکه این جریان زندگی است و هیچ مقاومتی نمی‌کند.

    اما زمانی که مرگ را در یک قدمی خود می‌بیند درخواست تجدید نظر می‌کند اما پذیرفته نمی‌شود تازه لذت‌هایی را که داشته و از دست داده درک می‌کند تازه حس می‌کند ماری را دوست دارد تازه حس می‌کند قدم زدن در ساحل چقدر لذت بخش است.

    مورسو به خدا و مسیح اعتقادی نداشت و بار‌ها از دیدن کشیش سر باز زده بود و در آخر سر که کشیش بدون اجازه او به دیدنش آمده بود با او جر و بحثش شده بود حتی دست به یقه هم شده بودند.

    مورسوی جوان به همه چیز بی اهمیت است چون آن‌ها را دارد ولی زمانی که آن‌ها را از دست رفته می‌بیند تازه ارزش‌ آن‌ها را درک می‌کند.


کنعان تراژدی‌ مینا‌های امروزی!

می 5, 2009

از سالن که آمدیم بیرون یکی از دوستان آمد و گفت کنعان زن بود یا مرد؟

تولستوی به عنوان یک هنرمند و نظریه پرداز هنر البته نه از نوع نظریه پرداز فیلسوفانه و سیتماتیک شدیدا معتقد بود که هنر و کار هنری نبایدهیچ اسمی داشته باشد. یکی از شرایطش برای هنر ناب و خالص بودن یا اصلا برای هنر بودن این است که کار هنری نباید اسم داشته باشد.

او معتقد بود که هنر خودش باید حرف بزند هنر خودش باید کشف شود توسط بیننده یا شنونده و کلا کسی که با زیبایی و هنر مواجه می‌شود بنابراین اسم گذاری برای هنر را نوعی کشف و از بین بردن هنر می‌دانست چون هر طور که باشد یک اسم می‌تواند جهت دهی خاصی برای یک کار هنری باشد و اذهان را به طرف یک معنایی ببرد.

کعنان یک جمله‌ای مشهور و تمام معنا همراه خود دارد «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور» و این جمله‌همان خلاصه و گذری کوتاه بر معنا و محوریت داستان است. و این را هر کسی که دیده می‌تواند به وضوح قابل درک و شناسایی می‌باشد.

از برخی سکانس‌های زیبایش که بگذریم یکی چند اشکال عمده در فیلم وجود دارد.
1. اول اینکه در این فیلم ترانه علیدوستی قرار است نقش یک زن سی‌ساله را بازی کند که با همه گریم‌ها و رفتار‌ها این نقش و این سن در فیلم در نمی‌آید به طوری که وقتی شما می‌شنوید مرتضی و علی ده سال است با هم ازدواج کردند کمی برایتان قابل باور نیست.

ولی بازی خوب ترانه علی‌دوستی قابل تحسین است. سکانس‌هایی از فیلم کاملا این بازی را به رخ بیننده می‌کشد. شاید قیافه او زن سی ساله را نشان نمی‌دهد اما نقش زنی که می‌خواهد زندگیش را تغییر دهد زنی سردر گم که خودش هم نمی‌داند می‌خواهد چی‌کار کند را به خوبی نشان می‌دهد.

2. دو نقطه کور در داستان دیده می‌شود. تغییر عقیده مینا که حاضر برای تغییر در زندگیش حتی جنینش را هم سقط کند اما به یک‌باره با یک تعهد با یک قول و قرار با یک توهم عقیده‌اش عوض می‌شود.

دومین نقطه کور داستان رفتار و برگشت غیر عادی خواهر مینا(آذر) که به یکباره ظاهر شده و میان داستان زن و شوهر شکست خورده می‌آید و البته آذر خودش نمادی از یک انسان شکست خورده است و همانطور که بیننده از آمدنش چیزی نمی‌فهمد از رفتنش هم چیزی نمی‌فهمد(البته یک نشانه‌های برای مثلا تغییر حالت خواهر مینا وجود دارد که  تشخیصش کمی سخت است و احتیاج به توجه و دقت نظر بیننده دارد و این یعنی این قسمت خوب در نیامده و یا کارگردان نخواسته این تحول را همه بفهمند.)

بگذارید حرفم را در مورد تولستوی تکمیل کنم. هنر تا قبل از فلاسفه تجربی گرا علی‌الخصوص هیوم در اختیار اخلاق بود و اکثر کسانی که در مورد هنر نظریه پردازی می‌کردن هنر اخلاقی و هنری که در خدمت اخلاق باشد  منظور‌شان بود. مثلا برخی هنر و زیبایی را فعل و خلق خداوندی می‌دانستند که از خوبی و خیر نشات می‌گیرد.

تولستوی از آن دسته از نظریه پردازانی است که شدیدا به سانسور هنری معتقد است و هنری که در خدمت اخلاق نباشد و به عبارت دیگر اخلاقی نباشد را اصلا هنر نمی‌داند.(کتاب مبانی فلسفه آن‌شپرد)

کنعان یک داستان اخلاقی است. تعهد و سر قرار خود بودن یک نقطه مهم داستان است که همین تعهد داستان را به نظر ببیننده ختم به خیر می‌کند در حالی که خود مانی حقیقی(کارگردان) یه عنوان بیننده معتقد است که تصمیم مینا اشتباه است.

اما شاید مانی حقیقی سقط کردن از سقط کردن یک بچه به راحتی گذشته باشد و اصلا سقط این بچه که تنها راه طلاق و دروازه ورود به دانشگاهی است که برایش دعوت‌نامه فرستاده را هیچ می‌شمارد. اما بیننده به همین راحتی نمی‌تواند از این داستان بگذرد. آن هم بننده ایرانی که کاملا با سقط کردن جنین مخالف است.

اما هنوز آن سردر گمی مینا وجود دارد و این برای مینا این یک پایان تراژدیک  وتلخ است و به معنای پایان دادن به تغییر در زندگی است او مجبور است به خاطر یک سردرگمی دیگر دست بماند. دلیل ماندن مینا هیچ‌کس را قانع نمی‌کند به خاطر اینکه اصلا منطقی و قابل قبول نیست و این به معنای باقی بودن همه سردر گمی‌هاست. اتفاقی در داستان برای مینا نمی‌افتد همان سردر گمی که از اول داستان بود تا آخر داستان باقی می‌ماند.

در کل جالب است. شاید برای خانم‌ها علی‌الخصوص خوب باشد. به تجربه‌ دیدنش می‌ارزد

در همین مورد

آدم‌هایی تنها و روایتی کلاسک
کنعان فیلمی گریه دار و کلاسک از سینمای کیارستمی
کلبه احزان شود روزی گلستان


چرا دلارا دارابی اعدام شد؟!

می 3, 2009

قبل از اینکه بخواهم در مورد اعدام دلارا دارابی صحبت کنم بگذارید. دو اصطلاح مسئولیت کیفری و اجرای حکم کیفری را توضیح بدهم.

1. مسولیت کیفری: از اسمش هم معلوم است یعنی به عهده گرفتن مسئولیت کاری فرد انجام می‌دهد به عهده بگیرد. یعنی مصونیت ندارد از انجام کاری. معنای کامل این اصطلاح این است که مجازات به فرد تعلق می‌گیرد.

2. اجرای حکم: خب احتیاجی به توضیح ندارد. یعنی زمان اجرای حکم.اعدام با صندلی برق یا با طناب

این دو مساله متفاوت خیلی وقت‌ها باعث اشتباه برای برخی خیلی از وبلاگ نویسان شده است. من واقعا نمی‌دانم تمام این‌هایی که از حقوق بشر حرف می‌زنند و صحبت از کنواسیون حقوق کودک می‌کنند چقدر از این قوانین می‌دانند و فرق این دو را تا چه اندازه متوجه شده اند.

کنواسیون‌های مختلفی در مورد کودک وجود دارد که تقریبا در اکثر آنها قسمت دوم لازم الاجرا برای امضا کننده‌گان این معاهدات است که توضیح آن بیشتر در مورد زمان اجرای حکم است که این سن را بالای 18 سال بیان می‌کند و همانطور که گفتم تمام کشورهای عضو این معاهدات باید این را اجرا کنند.

و اما در قسمت دوم هنوز کنواسیون مشخصی هیچ سنی را به طور خاص مشخص نکرده و این بیشتر منوط به قوانین خود کشور‌هاست در کشور ما مصونیت قضایی سن 15 سال است یعنی همان سن تکلیف. وقتی از این قانون حرف می‌زنیم یعنی یک فرد تا فلان سن مصونیت دارد از به عهده گرفتن مسئولیت کیفری که انجام داده و طبق قوانین با او برخورد نخواهد شد.

همانطور که گفتم این مورد هرچه از کنواسیون‌ها رسیده به صورت رهنموده بوده و قانونی برای اجرا کردن نبوده حتی در برخی از کشور‌ها این سن به یازده سال هم می‌رسد یعنی از یازده سال به بعد هر انسانی هر کیفری انجام دهد طبق احکام کیفر خواهد شد. این رهنمود‌ها بیشتر از سن 20 الی 18 سال اشاره دارد و این سنین را برای مصونیت پیشنهاد می‌کند. اما بیشتر کشور‌ها بر طبق قوانین کشور خود در این مورد برخورد می‌کنند.

این نکته قابل توجه است که در کشور ایران حدود 47 درصد زیر 18 سال هستند و آماری زندان‌ها نشان می‌دهد حدود نیمی از کسانی که وارد زندان می‌شوند بین 15 تا 29 سال هستند. حالا تصورش را بکنید اگر قرار بود مصونیت تا سن 18 سال بود در کشور چه اتفاقی می‌افتاد.

و اما آن چیزی که در وبلاگستان یافت می‌شود چیزی نیست به جز  مشت آه و ناله و فغان برای انسان‌هایی که من خودم به شخصه به سختی می‌توانم آن‌ها را انسان بنامم. خیلی سخت است کسی را که با دوست پسرش به خانه یکی از فامیل‌های پیرش می‌رود و او را با شانزده ضربه چاقو می‌کشد آن هم به خاطر پول واقعا نمی‌توانم این فرد را انسان بنامم. آقا برای من سخت است.(کاری است که دلارا با دوست پسرش کرده و به خاطرش اعدام شده)

اینجا یک مساله مهم مطرح است و آن اینکه کشتن با علم به اینکه که اگر بفهمند کشته می‌شود. این از همه بدتر است این اصلا قابل توجیح نیست چرا باید همچین آدمی که می‌داند اگر بکشد کشته می‌شود قصاص نشود.

خنده ام می‌گیرد وقتی برخی جاها می‌‌خوانم با کشتن او کسی زنده نمی‌شود یا اینکه الان دو خانواده عذار هستند یا اینکه وقتی نامه خانواده متقول را خواندم سراس از نفرت بود و خلاصه از این حرف‌هایی خاله زنگی و که چندرغاز ارزشی ندارد و چقدر مضحکانه‌ است حتی بیان این حرف‌ها.

بدون شک این واقعه یک جنایت است و یک جنایت چه چیزی به جز نفرت عمومی در بر دارد نه تنها خانواده مقتول بلکه از این نوع جنایت‌ها آدم‌های دیگر هم احساس نفرت می‌کنند. انقدر خنده‌ آور است که حتی نمی‌خواهم در این مورد حرفی بزنم

و اما داستان اعدام در هیچ کشوری نفی نشده حتی آمریکا هم اعدام دارد اما اعدامش با صندلی اعدام به رفش اتاق گاز و این هم گزارشی از روش‌های اعدام در ایالات متحده آمریکا

مجازات جدای از اینکه کیفر کسی است که کیفر را انجام داده اما بیشتر از هر چیز برای این است که این کارها در جامعه صورت نگیرد. حداقل دید اسلام این است که اعدام را در میان مردم انجام دهید تا مردم بدانند و درک کنند و ببینند کیفر برخی اعمال چیست و هدفش  پیشگیری از انجام اعدام‌های مجدد است.

این حرفی نیست که بیاییم و از با روان شناسی و جامعه شناسی جامعه را به طرفی ببریم که کسی مرتکب این جرم‌ها نشود اما این دلیل نمی‌شود که مجازات‌ها را انجام ندهیم به خاطر اینکه کاری در مورد جامعه شناسی و روان شناسی و این کار‌ها نکردیم.

انسان‌ها با اختیار خودشان کار‌ها را انجام می‌دهند و در احکام اسلامی هم آمده که اگر یک جرم خطا بود مثلا قتل خطا بود جایی برای قصاص نیست یا اگر طرف مجبور شده بود البته جر نه از نوعی که به خود طرف بر می‌گردد مثلا کسی او را مجبور کرده باشد به نحوی که قابل قبول و اثابت باشد که طرف هیچ چاره‌ای نداشته حکم قصاص اجرا نخواهد شد.

برای اینکه جامعه سالم بماند برای بدترین و منفورترین کیفر‌ها باید بدترین حکم‌ها را صادر کرد آن‌هم فقط به خاطر صلاح جامعه ما هر چقدر هم از نظر روان شناسی و جامعه شناسی و خیلی چیز‌های دیگر کار کنیم اما نمی‌توانیم هوس و حرص و خیلی چیز‌هایی را عامل اصلی خیلی از جنایت‌هاست را کنترل کنیم. مگر با قرار دادن مجازات‌های سخت که ترسی در وجود انسان‌ها از انجام آن بیفتد.

بگذارید نمونه کوچکی را بیان کنم دوستی رفته بود آلمان و می‌گفت در متروی آلمان کس نیست که بلیط‌ها را از مردم بگیرد اما هیچ کس جرات ندارد بدون بلیط سوار شود چون وقتی بگیرندت. کارت تمام است و هیچ تخفیفی هم برایش در نظر نمی‌گیرند.

نگویید آلمان مردم بافرهنگی دارد فلان دارد بیسار دارد. آقا یا خانم آلمان هم یک کشور است و مثل همه کشور‌ها دزد دارد فقیر دارد دروغگو دارد و خلاصه خیلی چیز‌هایی که باعث انجام جرم می‌شود.

مرتبط و منبع این نوشته
+سیاست‌های جدید قضایی در مورد نوجوانان
+کنوانسیون حقوق کودک


سقراط و یک جوان زیبا

آوریل 14, 2009

هنوز حقیقت دیالوگ‌های کتاب‌های افلاطون مشخص نشده هنوز کسی نمی‌داند سقراطی که در کتاب‌های افلاطون آمده همان سقراط بوده یا خود افلاطون بوده که به نام سقراط نوشته است.

اما هر چه که هست این کتاب‌ها و رسالات از مهمترین نوشته‌های فلسفی هستندکه قابل انکار و کنار زدن نیستند. تقریبا تمام فیلسوفان معتقد‌اند که 5 فلیسوف گامی اساسی و مهم در جهان فلسفه بر داشتند که آن فیلسوفان عبارت‌اند از افلاطون، ارسطو، دکارت، کانت و هگل.افلاطون رسالات افلاطون تقریبا منحصر به فرد است چون تمامش به صورت دیالوگ است یعنی مناظرات و مباحثاتی که افلاطون یا سقراط انجام داده است به همین خاطر عموما به دیالوگ‌های افلاطون مشهورند. در بخشی از رساله لوسیس سقراط با فردی به نام لوسیس بحثی می‌کند.

لوسیس از زیباترین جوانان شهر است که پدرش از ثروت‌مندان است. سقراط به لوسیس می‌گوید: پدرت و مادرت تو را دوست دارند پس وسایل نیکبختی تو را فراهم می‌کنند و چون نیکبخت کسی است که اختیارش به دست خودش است پس تو را در کار‌هایت آزاد می‌گذارند و هرگز تنبیهت نمی‌کنند. لوسیس می‌گوید بله اما مرا از برخی از کار‌ها باز می‌دارند: مثلا نمی‌گذارند ارابه برانم برایم کلاس تعیین می‌کنند مرا به کلاس می‌فرستند و خیلی‌کار‌های دیگر که نمی‌گذارندانجام دهم یا به من دستور انجام آن را می دهند و مرا به دست بنده‌ای سپرده‌اند که مرا به کلاس ببرد و بگرداند.

سقراط: پس چگونه‌ آن‌ها تو را دوست دارند در حالی که اختیار تو را در دست خود دارند و با گماردن دایه‌ای بنده و معلمانی برای توی اختیارات تو را محدود ساخته‌اند و نمی‌گذارند تو خرسند باشی و هر کاری می‌خواهی انجام دهی.

لوسیس : فکر کنم به خاطر جوان بودنم این‌کار‌ها را می‌کنند.

سقراط: من فکر نمی‌کنم علت آن‌ها این باشد. تو در خانه کار‌هایی به اختیار خود انجام می‌دهی. مثلا وقتی به تو می‌گویند نامه بخوان می‌توانی هر طور دوست داری نامه بخوانی و به تو نمی‌گویند چطوری بخواننی یا منعت نمی‌کنند از خواندن یا مثلا وقتی می‌خواهی با چنگ موسیقی بنوازی منعت نمی‌کنند یا به تو نمی‌گویند چگونه چنگ بنوازی یا چه سیمی را محکم کنی. فکر می‌کنی چه چیزی باعث این دو گانگی می‌شود که در برخی کارها آزادت می‌گذارند و در برخی آزادت نمی‌گذارند.

لوسیس: فکر می‌کنم من در خواندن و چنگ نواختن آموزش دیدم و می‌دانم چه کار بکنم یعنی پدر و مادرهم می‌دانند که می‌دانم چگونه بخوانم یا چگونه بنوازم پس به من در این کار‌ها فرمان نمی‌دهند اما در کار‌هایی که فکر می‌کنند نمی‌دانم به من فرمان می‌دهند.

سقراط: یعنی فکر می‌کنی اگر در آن کار‌ها هم آموزش ببینی و به آن‌ها عالم شوی پدرت و مادرت آزادت بگذارند؟

فکر کنم ار اینجا به بعدش را احتیاجی به سقراط نداریم و خودمان می توانیم تا آخر این‌ ماجرا برویم.


خورده جنایت‌‌های زن و شوهری

دسامبر 21, 2008

این عنوان تئاتری بود که چند شب پیش در شبکه چهار سیما به طور اتفاقی دیدم  کم و بیش از زیبایی این تئاتر و رمان شنیده بودم اما فرصت آن نشده بودم به دنبال دیدنش بروم و یا رمانش را بخوانم.

بیشتر از هر چیز که باعث شدن کانال ثابت بماند بازی نیکی کریمی و محمد رضا فروتن به عنوان بازیگران این تئاتر بود وآخرش هم فهمیدم که کارگردانش هم فرهاد‌ آئیش است. 

نمی‌دانم چقدر از این تئاتر گذشته بود که گذر من به این تله تئاتر خورد اما خوبیش این بود و لذت بیشتر من این بود که تمام داستان را متوجه شدم.

نمی‌خواهم داستانش رابرایتان بگویم اما من دیدن این تله تئاتر را به تمام دوستان توصیه می‌کنم به نظر من از لحاظ داستانی بسیار زیباست و بازیگران این تئاتر هم واقعا حق داستان را ادا کرده اند و زیبا بازی کرده‌اند.

لذت داستانی تئاتر یک طرف و شعار داستان هم طرفی دیگر، بسیار ماهرانه به شما حرف‌هایی می‌زند که می‌پذیرید شاید خیلی از کارهای زندگی‌تان اشتباه بودن و خیلی کار‌ها را برای حفظ زندگی و ارزش خود باید انجام می‌دادید و ندادید و شدیدا این برای ایرانیان بسیار داستان آموزنده‌ای است علی الخصوص قشر مذهبی.

اما یک سوتی کوچک هم در این تئاتر بود آن هم اینکه در یکی از قسمت‌های تئاتر محمدرضا فروتن که نقش ژیل را بازی می‌کند کتابی را که به زبان انگلیسی نوشته شده  بر می‌دارد چون کتاب ار از آخر باز می‌کند و دارد مقدمه کتاب را می‌ خواند اما هنگام خواند از تکان‌ها و جهت صورتش می‌شود فهمید که کتاب را از راست به چپ می‌خواند.

اما قسمت‌هایی از این تئاتر بود که به زیبایی و دقت خاصی بازی شده بود الان من دقیقا یادم نیست ولی هنوز لذت برخی از توجهات و دقت نظر‌ها که تئاتر را زیباتر کرده بود در ذهنم هست.

اين متن نوشته نويسنده‌ ‌ فيلسوف فرانسوي، امانوئل اشميت است که تصویری از زندگی بسیار از زن و شوهر‌های این دوران را نشان می‌دهد و جنایت‌هایی که زن و شوهر‌ها در حق دیگر انجام می‌دهند و اصلا متوجه آن نستند را به خوبی با یک طرح داستانی زیبا به تصویر می‌کشد.ما در متن با متني خشك و جدي روبه‌رو می‌شویم  كه قرار است اختلاف يك زن و شوهر را به شكل واضح بيان كند.اما بقیه داستان و اصل داستان را حتم خودتان ببینید.


فلسفه علی امام شیعیان

دسامبر 17, 2008

نمی‌دانم چرا وقتی از حرف از فلسفه و تفکر می‌شود نقش اساسی حضرت در این میان گفته نمی‌شود.

گنجینه بسیار گرانبها و نفیسی از حرف‌ها و صحبت‌ها و مجموعه تفکر و تفلس علی ابن ابی‌طالب در کتاب نهج البلاغه وجود دارد که در تمام قسمت‌های فلسفه از وجود گرفته تا سیاست تفکر فلسفی خاص و منحصر به فردی دارد.

فلسفه امام علی یک فلسفه عملی و اخلاقی است و البته دینی بودن هم برچسپ همیشگی تفکر فلسفی اوست و به همین علت شاید برخی فلسفه ایشان را به کلام تعبیر کنند.

و شاید بتوان گفت اکثر تفکرات و تاملات فیلسوفان اسلامی از سخنان ایشان بوده است.

وقتی نهج‌البلاغه که بهترین جای برای دست‌یابی تفکرات امام علی است را می‌خوانیم به وضوح به این نتیجه می رسیم که این گونه حرف زدن و صحبت کردن کار یک عالم وارسطه است کسی که از همه چیز می‌گوید از همه چیز حرف می زند.

در حرف‌ها و سخنان ایشان می‌تواند به اصالت نفسی بودن ایشان رسید و اینکه نفس اصیل‌است و ماده و دنیا زوال پذیر و در حال تغییر است وحدتی به نام خداوند و نفسی یگانه به نام خداوند وجود دارد که عقل برتر است و عاقل‌ترین عاقل‌هاست و عقل محض است. آنجا که می‌فرماید «دنیای شما پیش من بى‏مقدارتر از آب دهان بز و خوارتر از كفش كهنه است اما دنيايى كه آفريده خدا است و گذرگاه و وطن آدميان است، سراى خوبى است»

آنچه که بیشتر از همه چیز علی(ع) را محبوب و دل‌نشین می‌کند این است که او فقط یک نظریه پرداز ومتفکر نبود او اهل عمل بود او وقتی از زهد و پارسایی حرف می‌زد و دنیا را به پست ترین چیز‌ها تشبیه می‌کرد از مال دنیا چیزی را برای خود اندوخته نمی‌کرد حق کسی را نمی‌خورد ناه و خوارکش نان جوین و خوراک پایین ترین مردم جامعه بود نه اینکه نمی‌توانست او خلیفه بود او باغ‌هایی داشت که هنوز هم به اسم علی‌ابن ابی‌طالب ثبت‌شده اما نمی‌خواست چون دنیا را دون و پست می‌دانست.

علی وقتی از کمک به دیگران و یتیمان حرف می‌زند وقتی سه شب پشت سر هم محتاجانی به در خانه او می‌آیند و درخواست کمک می‌کنند افطارش را به آن‌ها می‌دهد و به طبع از او خانواه‌اش هم همین کار را می‌کنند. اوست که وقتی ضربت شمشیر می‌خورد یتیمان شهر به در خانه‌اش با کاسه‌ای از شیر جمع می شوند به امید بهبودی او.

او وقتی از بندگی و عبادت حرف می‌زند همتایی ندارد آنگونه در عبادت خداوند خویش غرق می‌شود که هیچ چیز و هیچ کسی را در مقابل و قبال او نمی‌بیند اوست که تنها وقت عبادت می‌توانند تیر را از پایش بیرون بکشند متوجه نشود تیری که در حالت عادی نمی توانستند از پایش بیرون بکشند.

اوست که وقتی فلسفه سیاستش را بر مبنای مردم و کمک به مردم و خدمت به مردم و حق مردم بنا می‌کند وقتی برادرش از او درخواست نبا‌جایی از کمک بیت‌المال مسلیمن به او می‌کند قبول نمی‌کند و نمی‌پذیرد.

اگر افلاطون یا حتی ارسطو می‌خواستند مدینه‌ی‌ فاضله‌ای بسازند کجا می‌توانستند همچین حاکم و فیلسوفی برای شهر و کشور خود بنا کنند. شاید چون یافتن همچین فیلسوفی برایشان مقدرو نبود و فقط در تخیل و تفکراتشان بود آن را فقط در حد یک نظریه ساخته و پرداختند و به تحققش اصلا فکر نکردند ولی اگر علی را می دیدند و می‌شناختند بی‌شک بیشتر از این که در فکر خود بسازند این مدینه و شهر را آن را در بیرون از فکر خود مجسم می‌کردند

علی کسی‌است که قطعا تاریخ به وجود همچون اویی می‌نازد و ماهم به این می‌نازیم که همچین وجودی را به عنوان رهبر و سرور خود قرار داده‌ایم اویی که وقتی سخنان و حرف‌هایش را در نهج‌البلاغه می‌خوانیم طوفانی در دل وجان ما به راه می‌افتد و سراسر وجودمان پر از نشاط و شعف می‌شود.


هر کس برتر است می‌تواند زنده بماند. و صیهون برتر است.

دسامبر 14, 2008

قرن‌هاست یعنی از همان اولی که انسان فکر کرد یا حد‌اقل توانست فکرش را منتقل کند یا اگر بخواهم محکمتر بگویم از زمانی که فیلسوف‌ها  به وجود آمدند و دست نوشته‌ها یا تفکراتشان در دست ماست داستانی به نام کُشتی جنگ و صلح در این تفکرات و کاغذ‌ها دست و پنجه نرم می‌کند.

گاهی جنگ بر مسند می‌نشیند و گاهی صلح.

سوال این است که حالت طبیعی انسان در زمین صلح است یا جنگ؟

واقعا تا به حال این سوال برای شما پیش‌ آمده است؟ مطمئنا در لحظه اول که این سوال به ذهن‌تان می‌رسد جوابی جز صلح برایش نمی‌یابید اما به همین راحتی نیست اگر صلح است چرا قانون طبیعت که ما جزئی از آن هستم همیشه در جنگ است جنگ تز و انتی‌تز و به وجود آمده یک سنتر و همینطور تا …

اما قانون طبیعت قطعا صلح نیست طبیعت حکم می‌کند که هر کس قدرت بیشتری دارد حاکم است و بقیه محکوم و فرمانبردار.

این دقیقا چیزی است که فیلسوف انگلیسی به نام هابز بیان می‌کرد به همین خاطر بااینکه یک دموکراسی برا حکومت ارائه داد اما دموکراسی و حکومت یا سیاست را غیر طبیعی و قرار دادی برای انسان بیان می‌کرد و صلح را حالت غیر طبیعی و ثانوی انسان می‌دانست.

اما جالب است که حتی‌ آن‌هایی که حالت طبیعی را برای انسان جنگ قرار داده اند اصلا جنگ را نمی ستایند و آن را برگرفته از تمایلات نفسی انسان‌ها می‌دانند و راه‌کار‌هایی برای فرار از این حالت انسان به صلح ارائه داده اند و آن را بر طبق مجموعه از قوانین به نام حکومت یا سیاست بیان کرده اند.

پس فلسفه وجود سیاست و حکومت ایجاد صلح و آرامش برای انسان‌هاست چون حالت طبیعی برای انسان حالت زندگی و آرامش نیست و حکومت فرار از حالت طبیعی و جنگ به حالت صلح و ثانوی است و انسان بدون حکومت نمی‌تواند زندگی کند.

اما فلسفه صهیونیست بسیار جالب است فلسفه‌ای که دست‌تمام فیلسوفان 2500 ساله را بسته و تمام افکارشان را در جنگ و کشتن خلاصه می‌کند. و حتی حکومتش را بر مبنای حالت طبیعی بنا کرده و اصل تفکرش را کشتن انسان‌ها و دیگران و اینکه هر کس قدرتمندتر است باید برتر باشد بنا گذاشته است.

فلسفه صیهون یک فلسفه عمل‌گراست که تمام فکر و فلسفه خود را در عمل نشان می‌دهد و می‌شود با کار‌هایشان فکر و فلسفه وجودیشان را فهمید.

گروهی که که انسانیت را به حد حیوانیت رسانده‌اند و حتی کوچکترین ارزشی برای انسان‌ها قائل نیستند جایی را برای سلاخی انسان‌ها پیدا کرده‌اند و صبح تا شب انسان را سلاخی می‌کنند.

اسرائیل در آن‌جا انسان‌ها را نمی‌کشد او دارد فکر و تفکر کثیف خود را برجهان نشان می‌دهد دارد بی ارزش بودن جان انسان‌ها را نشان می‌دهد. با این فکر دیگر انسان‌ها یا باید صیهیونیسم شوند یا بمیرند جایی برای زندگی کردن‌ آن‌ها نیست.

البته راه دیگری هم هست و آن اینکه هر کسی سطل آبی بردارد و بر روی آن‌ها بریزد تا آن‌ها را در دریای نیل غرق کند. البته این سطل‌ها اگر یکی یکی باشد هیچ فایده‌ای ندارد باید این سطل‌ها با هم باشند و یکی باشند تا نیلی بوجود آید و همه آن‌ها را غرق کند

غزه فریاد انسان‌ها از درد حالت جنگ است جایی که صلح معنایی ندارد و صلح و زنده ماندن یعنی مردن کشته شدن.


هدف از زندگی فقط لذت است. لذت؟!

نوامبر 25, 2008

شاید کم و بیش همه‌مان در مورد مذهب لذت‌انگاری شنیده باشیم و اولین چیزی که به ذهن‌مان می‌آید کسانی هستند که زندگی‌شان پر شده از لذت‌های دنیوی و جنسی و رسیدن به تمایلات دنیوی، و زندگی به غیر از این‌ها هیچ معنایی برایشان ندارد.

اما با تاملی کوتاه می‌شود به پوچی این تفسیر از لذت‌انگاری پی برد.

فلاسفه‌ی‌ اندکی بودند که قائل به لذت انگاری بودند وقتی می‌گوییم لذت‌انگاری یعنی اینکه هدف و غایت زندگی لذت است و لذت بردن یعنی نیکبختی و فضیلت انسان در این است که با لذت زندگی کند.

مثلا یک دسته از این لذت‌انگار‌ها پیروان اپیکورس بودند که در باغی جدا از دنیا زندگی می‌کردند و زندگی‌ زاهدانه‌ای داشتند.

این لذت‌انگاری اساس اخلاق آن‌هاست و اخلاق معنایش مشخص است پس چگونه است که این‌ها لذت‌انگار هستند.

آنها وقتی از لذت صحبت می‌کردند به هیچ وجه منظورشان لذت فردی نبوده، آن‌ها لذت را در مقابل الم می‌دیدند و یعنی جایی که درد نباشد لذت است نه اینکه معنای مثبت برای لذت.

این‌ها فیلسوف بودند و عقل و فلسفه و حکمت خوراک و لذتشان بوده و بیشترین چیزی که باعث لذتشان می‌شده فلسفه و فهم و عقل بوده پس معنای لذت برایشان آرامش نفس بوده که با عقل و تعقل امکان پذیر بوده است.

لذت را در گرو عقل معنا می‌کردند و لذت را خیر طبیعی می‌دانستند اما باز هم می‌گفتند این دلیل نمی‌شود که همه لذات ارزش انتخاب دارند.

گاهی لذات فردی و آنی موجب الم‌های بزرگتر و یک الم و درد آنی موجب لذتی بزرگتر می‌شود مثل اینکه گاهی یک عملی موجب مرگ و گاهی یک جراحی درد آور موجب خلاصی از یک بیماری و مرگ می‌شود این‌ها در حقیقت لذت و الم ظاهری هستند باید به آیند نگاه کرد و یکی از راه‌های تشخیص لذت و درد تاثیرات آن لذت و درد آنی بر انسان در آینده است.

از نظر ‌آنها یک روی بدبختی که الم و درد است یا از ترس ناش می‌شود یا از آرزو‌های نامحدود و عبث پس انسان خردمند کسی است که آرزوهای کم دارد و نیاز‌های خود را زیاد نمی‌کند او ترجیح می‌دهد با کمترین نیاز‌ها زندگی کند چون همین نیاز‌ها یعنی درد و رنج.

اپیکوریان حتی تا آنجا رفتند که چنین می گفتند:
انسان عاقل حتی‌ می‌تواند در شکنجه و عذاب بدنی هم نیکبخت باشد به معنای دیگر یعنی لذت ببرد
انسان خردمند اگر در حال سوختن باشد یا اگر در حال تحمل رنج و عذاب باشد و حتی اگر داخل گاوفالاریس(1) باشد خوهد گفت چه لذت‌بخش است این برای من، چقدر بی‌اهمیت است این برای من

این در صورت است که این‌هامرگ را پایان زندگی می‌دانند و معتقند مرگ پایان همه چیز است و خدایان همچون انسان‌ها هستند زن و مرد دارند نفس می‌کشند و جسم هستند و اصلا به زندگی انسان‌ها کاری ندارند و طبیعت چرخه خود را بر اساس حرکت چرخشی شاید همان اکو سیستم خودش می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد. هیچ چیزی از هیچ پدید نمی‌آید و از بین هم نمی‌رود.

حالا چه کسی جرات دارد بگوید من مذهب لذت‌انگارانه دارم….!
این تفاوتی از سطحی دیدن و عمقی دیدن یک دیدگاه و نظر فلسفی است.

——————————
1. پادشاه مستبد و ستمگری از اهالی کرت که مسجمه گاوی از مفرغ  داشته و هر زمان می‌خواسته کسی را مجازات و شکنجه کند او را درون آن می‌کرده و مجسمه گاوی را داخل آتش می‌اندخته….
واقعا چقدر لذت بخش است …!


اخلاق ارسطو

نوامبر 23, 2008

خیلی وقت‌ها دوست دارم هر چه از فلسفه می‌خوانم و گاهی موجب تعجبم می‌شود بنوسم اما باور کنید نمی‌شود همه را نوشت.

امروز فلسفه اخلاق و سیاست ارسطو را تمام کردم و مقداری از فلسفه زیبایی او را خواندم. تفاوت اساسی نظریات افلاطون و ارسطو در همان اعتقاد به ماورا است نه اصل اعتقاد بلکه نوع اعتقاد آن‌ها به ماورا است.این خودش تفسیر زیادی دارد که افلاطون به مُثُل اعتقاد دارد اما ارسطو به این جدایی حقیقت از ماده معترض است و اصل و حقیقت را همین واقعیت مادی می‌داند

بر همین اساس اساس تفکر اخلاقی این دو فیلسوف فرق می‌کند و هر کدام تفسیری خاص از فضیلت اخلاقی بیان می‌کنند.

از آنجا که ارسطو یک غایت انگار است یعنی برای هر چیزی هدفی بیان می‌کند و معتقد است که همه چیز هدفی و غایتی دارند خیر را و حرکت به سوی‌ آن را غایت هم چیز می‌داند.

او معتقد است که غایت زندگی انسان نیکبختی است نیکبختی که با انجام اعمال خیر به دست می‌آید.

فرق نیکبختی و فضیلت را در این می‌داند که نیکبختی حرکت و یک فعالیت است اما فضیلت ممکن است بدون هیچ فعالیتی به دست بیایید.

فضیلت را حد وسطی میان دو رذیلت افراط و تفریط می‌داند از نظر او افراط و تفریط هر دو شر هستند و تعادل خیر است و تمام فضائل اخلاقی را بر این اساس تعریف می کند مثلا شجاعت دو طرف دارد یکی ظلم که طرف افراط است و طرف دیگر جبن یا ترس که طرف تفریط است و این هر دو رذیلت اخلاقی هستند


سقراط سنگ‌تراش

نوامبر 8, 2008

می‌خواهم از سقراط برایتان بگویم سقراطی که بارها و بارها اسمش را شنید‌ایم ولی فکر می‌کنم تعداد محدودی باشند که با او آشنا باشند.

سقراط در سال 470 ق.م متولد در سن 70 سالگی در سال 399 ق.م فوت کرده. پدر او سوفرونیسکوس که برخی می گویند سنگتراش مجسمه فرشتگان بوده‌ بود.

بله سقراط سنگتراش مجسمه فرشتگان بود و چهره زیبایی هم نداشت و بر اساس مجسمه‌ای که از او موجود است چهر‌ه‌ای زشت و بد فرم داشت.

سقراط کتابی از خود ندارد و کتابی را به نام خود ننوشته‌است و این شاگردانش مانند افلاطون بودند که با نوشتن از استاد سقراط را به دنیا شناساندند و این سقراط از نظر هر کدام از شاگردانش و فیلسوفان بعدی یک نوع تعریف شده:
1. گزنفون: او را معلم اخلاق معرفی می کند.
2. افلاطون: سقراط مردی بود که رفتار روزمره او را قانع ‌نمی‌کرد و اهل مابعد الطبیعه در بالاترین درجه بود.
3.ارسطو: سقراط عقل گرا و عقلی مذهب بود. او به مابعد الطبیعه بی‌علاقه نبوده ولی فلسفه مُثُل مخصوص به خود را داشته نه مُثُل افلاطونی

روش عملی ارسطو دیالیکتیک یا همان گفت و شنود بود.

سقراط معرفت و فضیلت را یکی‌می‌دانست و نتیجه این حرف این می‌شود که هیچ انسان عاقلی کار بد را با علم به بد بودن انجام نمی‌دهد پس هر کار بدی در دنیا انجام می‌شود فاعل‌ آن جاهل به بد بودن آن بوده است.

گفته شده این قول به خاطر این است که خود سقراط از تاثیر شهوات در خصوص رفتار اخلاق آزاد بوده و میل داشت که همان وضعیت را به دیگران نسبت دهد یعنی در اصل این احوال خود سقراط بوده است.

آنچه ما از علم و عمل انسان در خارج می‌بینیم مخالف این جریان است انسان‌ها بدی کاری را می‌دانند و آن را انجام می‌دهند.

استیس در تفسیر کلام سقراط آورده است که منظور او عقیده راسخ و کامل بوده است نه مانند کسی که به کلیسا می‌رود و اعتراف به این می‌کند که متاع دنیا ارزشی ندارد اما وقتی از کلیسا خارج می‌شود مانند کفتاری به دنبال متاع دنیا انگار هیچ چیزی با ارزش‌تر از آن در دنیا نیست.

اما بازهم این تفسیر قابل قبول نیست بارها در موردانسان‌ها شنیده شده که می‌دانند کاری اشتباه است اما به خاطر وجود انگیزه ناگهانی از این معرفت خود گذشته و مرتکبت آن اشتباه شده اند و بارها شنیده شده از انسان که «خطا بود ولی انجام دادم» . «می‌دانستم که اشتباه است ولی انجام دادم.»

اگر چه ما نظریه اخلاق سقراط را رد می‌کنیم اما این یکی از درخشان‌ترین نظریات در روم باستان است.

بنابر نظریه سقراط فضیلت یعنی همان بصیرت و مهم‌ترین چیز در علم اخلاق همان بصیرت است و اینکه بصیرت قابل تعلیم است پس فضیلت هم قابل تعلیم است.این حرف زمانی دست است که ما بصیرت را به معنای عقیده راسخ و کامل بدانیم اما درغیر این صورت آن معرفت عقلانی فضیلت است که قابل تعلیم است نه خود فضیلت.

مرتبط
سقراط و اندیشه‌هایش