وبلاگستان مدتی بود در مورد تراژدی جنگ، جنگی داشت. هر کس بر اساس ایده و تفکر خودش جنگ را تشریح میکرد و براساس استدلالش حرفهایش را بیان میکرد.
اگر در همه وبلاگستان و نوشتههای جنگ آلودشان سرکی بزنید اکثر استدلالها وپایه استدلالهایشان بر اساس کشتن انسانهاست.
اگر در چند جمله بخواهم استدلالها را جمع کنم دور مساله کشتن انسانها میگردد.
جنگ را نمیتوان بر اساس و پایه کشتن انسانها بنا نهاد. کشتن و کشته شدن انسانها از لوازم جنگ است اما نه معنا و مفهوم جنگ وقتی که مساله تعریف جنگ و ابعاد آن مشخص شود راحتتر میتوان در مورد آن اظهار نظر کرد.
همانطور که در پست قبل هم گفتم اگر در جنگ اختلافی و تضادی هست حاصل تضاد و خوب و بدی که در جنگ وجود دارد میباشد.
و اما بدی جنگ که همان است که بیشتر از همه در ذهن و معنای جنگ است کشتن و کشته شدن انسانهاست.
اما خوبی که نمیتوان به آن خوبی محض گفت اما چیزی نیست که بخواهد عقل آن را نفی کند. عقل به انسانها میگوید که از خود محافظت کنند و این حفاظت کردن گاهی موجب کشتهشدن یا کشتن میشود.
میتوان جنگ ساده و پیشپا افتاده یک دزد و صاحبخانه را تصور کرد. دزدی آمده دزدی و صاحبخانه در مقابل او میایستد اینجا هم جنگ است. صاحبخانه میایستد چون منافعش را در خطر میبیند و دراین جنگ صاحبخانه دزد را میکشد. اینجاست که عقل انسان را مواخذه نمیکند البته اگر راهی به جز این نباشد.
پس کشتن و کشته شدن انسانها نمیتواند دلیل خوب و کاملی برای نفی جنگ باشد.
اما میتوان جنگ را از جهاتی نجات انسانها معنا کرد. مثلا جنگی که برای آزادی از ظلم و جور باشد جنگی که برای راهی از پستیهای و زورها باشد کاملا مورد تصدیق عقل است.
واینکه ما بخواهیم جنگ را حول محور کشتن قرار دهیم مغلطه و سفسطهای بیش نیست. چون به طور حتم این نکته از نظرها پنهان میماند که همیشه کشتن انسانها ظلم نیست. در همه مواقع نمیتوان کشتن را ذم کرد.
گاهی در جنگ تناقض وجود دارد کشته شدن خود انسان و کشتن طرف مقابل. هیچ عاقلی در این تناقض کشته شدن خود را مقدم نمیداند.
جنگ را به همین راحتی نمیتوان حلاجی کرد.جنگ یه مساله است یک بحران که خوب بودن و بد بودن آن بسته به موقعیت و محل و استدلال آن دارد.
جنگ آخرین راه برای حفظ است و این تنها جنگ مجاز است و هیچ جنگ و نزاعی قابل قبول مجاز نیست.
