شاید کم و بیش همهمان در مورد مذهب لذتانگاری شنیده باشیم و اولین چیزی که به ذهنمان میآید کسانی هستند که زندگیشان پر شده از لذتهای دنیوی و جنسی و رسیدن به تمایلات دنیوی، و زندگی به غیر از اینها هیچ معنایی برایشان ندارد.
اما با تاملی کوتاه میشود به پوچی این تفسیر از لذتانگاری پی برد.
فلاسفهی اندکی بودند که قائل به لذت انگاری بودند وقتی میگوییم لذتانگاری یعنی اینکه هدف و غایت زندگی لذت است و لذت بردن یعنی نیکبختی و فضیلت انسان در این است که با لذت زندگی کند.
مثلا یک دسته از این لذتانگارها پیروان اپیکورس بودند که در باغی جدا از دنیا زندگی میکردند و زندگی زاهدانهای داشتند.
این لذتانگاری اساس اخلاق آنهاست و اخلاق معنایش مشخص است پس چگونه است که اینها لذتانگار هستند.
آنها وقتی از لذت صحبت میکردند به هیچ وجه منظورشان لذت فردی نبوده، آنها لذت را در مقابل الم میدیدند و یعنی جایی که درد نباشد لذت است نه اینکه معنای مثبت برای لذت.
اینها فیلسوف بودند و عقل و فلسفه و حکمت خوراک و لذتشان بوده و بیشترین چیزی که باعث لذتشان میشده فلسفه و فهم و عقل بوده پس معنای لذت برایشان آرامش نفس بوده که با عقل و تعقل امکان پذیر بوده است.
لذت را در گرو عقل معنا میکردند و لذت را خیر طبیعی میدانستند اما باز هم میگفتند این دلیل نمیشود که همه لذات ارزش انتخاب دارند.
گاهی لذات فردی و آنی موجب المهای بزرگتر و یک الم و درد آنی موجب لذتی بزرگتر میشود مثل اینکه گاهی یک عملی موجب مرگ و گاهی یک جراحی درد آور موجب خلاصی از یک بیماری و مرگ میشود اینها در حقیقت لذت و الم ظاهری هستند باید به آیند نگاه کرد و یکی از راههای تشخیص لذت و درد تاثیرات آن لذت و درد آنی بر انسان در آینده است.
از نظر آنها یک روی بدبختی که الم و درد است یا از ترس ناش میشود یا از آرزوهای نامحدود و عبث پس انسان خردمند کسی است که آرزوهای کم دارد و نیازهای خود را زیاد نمیکند او ترجیح میدهد با کمترین نیازها زندگی کند چون همین نیازها یعنی درد و رنج.
اپیکوریان حتی تا آنجا رفتند که چنین می گفتند:
انسان عاقل حتی میتواند در شکنجه و عذاب بدنی هم نیکبخت باشد به معنای دیگر یعنی لذت ببرد
انسان خردمند اگر در حال سوختن باشد یا اگر در حال تحمل رنج و عذاب باشد و حتی اگر داخل گاوفالاریس(1) باشد خوهد گفت چه لذتبخش است این برای من، چقدر بیاهمیت است این برای من
این در صورت است که اینهامرگ را پایان زندگی میدانند و معتقند مرگ پایان همه چیز است و خدایان همچون انسانها هستند زن و مرد دارند نفس میکشند و جسم هستند و اصلا به زندگی انسانها کاری ندارند و طبیعت چرخه خود را بر اساس حرکت چرخشی شاید همان اکو سیستم خودش میچرخد و میچرخد و میچرخد. هیچ چیزی از هیچ پدید نمیآید و از بین هم نمیرود.
حالا چه کسی جرات دارد بگوید من مذهب لذتانگارانه دارم….!
این تفاوتی از سطحی دیدن و عمقی دیدن یک دیدگاه و نظر فلسفی است.
——————————
1. پادشاه مستبد و ستمگری از اهالی کرت که مسجمه گاوی از مفرغ داشته و هر زمان میخواسته کسی را مجازات و شکنجه کند او را درون آن میکرده و مجسمه گاوی را داخل آتش میاندخته….
واقعا چقدر لذت بخش است …!

