
انگلستان پولش از خون مردم مستعمرهاش بالا میرود و مانند کفتاری یا لاش خوری به جان کشورهایی میافتاد.
تاریخ که سرگذشت گذشتگان است پر از پندها ناگفته است برای آنهایی که زندگی و پند گرفتن را دوست دارند.
پندهایی از نوع هما مَثَل معروف همان جمله لقمان حکیم که به او گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان؛ هر آنچه رفتاراشان از نظرم بد آمد ترک کردم.
همه تاریخ ایران را دوست دارم میخوانم و از خواندنش لذت میبرم اما این فقط تقریبا تا اواخر دوره زندیه است.
اما این اشتیاق از همان زمانی که پای اجنبیها به ایران باز میشود کاهش مییابد.
از زمانی که پای اجنبیها در تاریخ ایران باز شد علیالخصوص انگلستان انگار قحطی و بدبختی رو به ایران کرد.
یک چیز مشخص است که هیچ وقت یک بیگانه دلش برای دیگران یعنی همان مستعمراتشان نمیسوزد این همان چیزی است که در صفحات تاریخ به وضوح نشان داده شده است.
استعمار شده یعنی ذلیل شده و من از ذلیل بودن و ذلیل شدن بدم میآید. بدم میآید هم وطنانم در کشور خودشان ذلیل باشند و همچون حیوان با آنها رفتار شود.
وقتی تاریخ استعمار ایران را میخوانم وقتی سرخوردگی و بدبختی شاهان ایران را میبینم حالم به هم میخورد.
انگلستان کشوری است که از مکیدن خون کشورهای دیگر و به استعمار کشیدن مردم این کشورها توانست برای خود در جهان جایگاه ویژهای باز کند. و تمام آنچه که دارد همه و همه بابت همان ظلمی است به کشورهای که در این زمان اکثرا کشورهای جهان سوم نام دارند.
این پست در حقیقت مال چند روز پیش بود اما به متاسفانه به خاطر سرعت پایین اینترنت نتونستم آپلودش کنم مضرات مسافرت همینه دیگه
