دسامبر 17, 2008
نمیدانم چرا وقتی از حرف از فلسفه و تفکر میشود نقش اساسی حضرت در این میان گفته نمیشود.
گنجینه بسیار گرانبها و نفیسی از حرفها و صحبتها و مجموعه تفکر و تفلس علی ابن ابیطالب در کتاب نهج البلاغه وجود دارد که در تمام قسمتهای فلسفه از وجود گرفته تا سیاست تفکر فلسفی خاص و منحصر به فردی دارد.
فلسفه امام علی یک فلسفه عملی و اخلاقی است و البته دینی بودن هم برچسپ همیشگی تفکر فلسفی اوست و به همین علت شاید برخی فلسفه ایشان را به کلام تعبیر کنند.
و شاید بتوان گفت اکثر تفکرات و تاملات فیلسوفان اسلامی از سخنان ایشان بوده است.
وقتی نهجالبلاغه که بهترین جای برای دستیابی تفکرات امام علی است را میخوانیم به وضوح به این نتیجه می رسیم که این گونه حرف زدن و صحبت کردن کار یک عالم وارسطه است کسی که از همه چیز میگوید از همه چیز حرف می زند.
در حرفها و سخنان ایشان میتواند به اصالت نفسی بودن ایشان رسید و اینکه نفس اصیلاست و ماده و دنیا زوال پذیر و در حال تغییر است وحدتی به نام خداوند و نفسی یگانه به نام خداوند وجود دارد که عقل برتر است و عاقلترین عاقلهاست و عقل محض است. آنجا که میفرماید «دنیای شما پیش من بىمقدارتر از آب دهان بز و خوارتر از كفش كهنه است اما دنيايى كه آفريده خدا است و گذرگاه و وطن آدميان است، سراى خوبى است»
آنچه که بیشتر از همه چیز علی(ع) را محبوب و دلنشین میکند این است که او فقط یک نظریه پرداز ومتفکر نبود او اهل عمل بود او وقتی از زهد و پارسایی حرف میزد و دنیا را به پست ترین چیزها تشبیه میکرد از مال دنیا چیزی را برای خود اندوخته نمیکرد حق کسی را نمیخورد ناه و خوارکش نان جوین و خوراک پایین ترین مردم جامعه بود نه اینکه نمیتوانست او خلیفه بود او باغهایی داشت که هنوز هم به اسم علیابن ابیطالب ثبتشده اما نمیخواست چون دنیا را دون و پست میدانست.
علی وقتی از کمک به دیگران و یتیمان حرف میزند وقتی سه شب پشت سر هم محتاجانی به در خانه او میآیند و درخواست کمک میکنند افطارش را به آنها میدهد و به طبع از او خانواهاش هم همین کار را میکنند. اوست که وقتی ضربت شمشیر میخورد یتیمان شهر به در خانهاش با کاسهای از شیر جمع می شوند به امید بهبودی او.
او وقتی از بندگی و عبادت حرف میزند همتایی ندارد آنگونه در عبادت خداوند خویش غرق میشود که هیچ چیز و هیچ کسی را در مقابل و قبال او نمیبیند اوست که تنها وقت عبادت میتوانند تیر را از پایش بیرون بکشند متوجه نشود تیری که در حالت عادی نمی توانستند از پایش بیرون بکشند.
اوست که وقتی فلسفه سیاستش را بر مبنای مردم و کمک به مردم و خدمت به مردم و حق مردم بنا میکند وقتی برادرش از او درخواست نباجایی از کمک بیتالمال مسلیمن به او میکند قبول نمیکند و نمیپذیرد.
اگر افلاطون یا حتی ارسطو میخواستند مدینهی فاضلهای بسازند کجا میتوانستند همچین حاکم و فیلسوفی برای شهر و کشور خود بنا کنند. شاید چون یافتن همچین فیلسوفی برایشان مقدرو نبود و فقط در تخیل و تفکراتشان بود آن را فقط در حد یک نظریه ساخته و پرداختند و به تحققش اصلا فکر نکردند ولی اگر علی را می دیدند و میشناختند بیشک بیشتر از این که در فکر خود بسازند این مدینه و شهر را آن را در بیرون از فکر خود مجسم میکردند
علی کسیاست که قطعا تاریخ به وجود همچون اویی مینازد و ماهم به این مینازیم که همچین وجودی را به عنوان رهبر و سرور خود قرار دادهایم اویی که وقتی سخنان و حرفهایش را در نهجالبلاغه میخوانیم طوفانی در دل وجان ما به راه میافتد و سراسر وجودمان پر از نشاط و شعف میشود.
نوشته شده در متفرقه | بیان دیدگاه »
Tags: فلسفه, فلسفه سیاسی, نهجالبلاغه, امامعلی, اصالت نفس, بخشش, تقوا, زهد
دسامبر 14, 2008
قرنهاست یعنی از همان اولی که انسان فکر کرد یا حداقل توانست فکرش را منتقل کند یا اگر بخواهم محکمتر بگویم از زمانی که فیلسوفها به وجود آمدند و دست نوشتهها یا تفکراتشان در دست ماست داستانی به نام کُشتی جنگ و صلح در این تفکرات و کاغذها دست و پنجه نرم میکند.
گاهی جنگ بر مسند مینشیند و گاهی صلح.
سوال این است که حالت طبیعی انسان در زمین صلح است یا جنگ؟
واقعا تا به حال این سوال برای شما پیش آمده است؟ مطمئنا در لحظه اول که این سوال به ذهنتان میرسد جوابی جز صلح برایش نمییابید اما به همین راحتی نیست اگر صلح است چرا قانون طبیعت که ما جزئی از آن هستم همیشه در جنگ است جنگ تز و انتیتز و به وجود آمده یک سنتر و همینطور تا …
اما قانون طبیعت قطعا صلح نیست طبیعت حکم میکند که هر کس قدرت بیشتری دارد حاکم است و بقیه محکوم و فرمانبردار.
این دقیقا چیزی است که فیلسوف انگلیسی به نام هابز بیان میکرد به همین خاطر بااینکه یک دموکراسی برا حکومت ارائه داد اما دموکراسی و حکومت یا سیاست را غیر طبیعی و قرار دادی برای انسان بیان میکرد و صلح را حالت غیر طبیعی و ثانوی انسان میدانست.
اما جالب است که حتی آنهایی که حالت طبیعی را برای انسان جنگ قرار داده اند اصلا جنگ را نمی ستایند و آن را برگرفته از تمایلات نفسی انسانها میدانند و راهکارهایی برای فرار از این حالت انسان به صلح ارائه داده اند و آن را بر طبق مجموعه از قوانین به نام حکومت یا سیاست بیان کرده اند.
پس فلسفه وجود سیاست و حکومت ایجاد صلح و آرامش برای انسانهاست چون حالت طبیعی برای انسان حالت زندگی و آرامش نیست و حکومت فرار از حالت طبیعی و جنگ به حالت صلح و ثانوی است و انسان بدون حکومت نمیتواند زندگی کند.
اما فلسفه صهیونیست بسیار جالب است فلسفهای که دستتمام فیلسوفان 2500 ساله را بسته و تمام افکارشان را در جنگ و کشتن خلاصه میکند. و حتی حکومتش را بر مبنای حالت طبیعی بنا کرده و اصل تفکرش را کشتن انسانها و دیگران و اینکه هر کس قدرتمندتر است باید برتر باشد بنا گذاشته است.
فلسفه صیهون یک فلسفه عملگراست که تمام فکر و فلسفه خود را در عمل نشان میدهد و میشود با کارهایشان فکر و فلسفه وجودیشان را فهمید.
گروهی که که انسانیت را به حد حیوانیت رساندهاند و حتی کوچکترین ارزشی برای انسانها قائل نیستند جایی را برای سلاخی انسانها پیدا کردهاند و صبح تا شب انسان را سلاخی میکنند.

اسرائیل در آنجا انسانها را نمیکشد او دارد فکر و تفکر کثیف خود را برجهان نشان میدهد دارد بی ارزش بودن جان انسانها را نشان میدهد. با این فکر دیگر انسانها یا باید صیهیونیسم شوند یا بمیرند جایی برای زندگی کردن آنها نیست.
البته راه دیگری هم هست و آن اینکه هر کسی سطل آبی بردارد و بر روی آنها بریزد تا آنها را در دریای نیل غرق کند. البته این سطلها اگر یکی یکی باشد هیچ فایدهای ندارد باید این سطلها با هم باشند و یکی باشند تا نیلی بوجود آید و همه آنها را غرق کند
غزه فریاد انسانها از درد حالت جنگ است جایی که صلح معنایی ندارد و صلح و زنده ماندن یعنی مردن کشته شدن.
نوشته شده در فلسفه | 1 نظر »
Tags: فلسفه, فلسفه صیهونیسم, کشتن, انسان, اسرائیل, جنگ, سلاخی, صهیونیسم, غزه
نوامبر 25, 2008
شاید کم و بیش همهمان در مورد مذهب لذتانگاری شنیده باشیم و اولین چیزی که به ذهنمان میآید کسانی هستند که زندگیشان پر شده از لذتهای دنیوی و جنسی و رسیدن به تمایلات دنیوی، و زندگی به غیر از اینها هیچ معنایی برایشان ندارد.

اما با تاملی کوتاه میشود به پوچی این تفسیر از لذتانگاری پی برد.
فلاسفهی اندکی بودند که قائل به لذت انگاری بودند وقتی میگوییم لذتانگاری یعنی اینکه هدف و غایت زندگی لذت است و لذت بردن یعنی نیکبختی و فضیلت انسان در این است که با لذت زندگی کند.
مثلا یک دسته از این لذتانگارها پیروان اپیکورس بودند که در باغی جدا از دنیا زندگی میکردند و زندگی زاهدانهای داشتند.
این لذتانگاری اساس اخلاق آنهاست و اخلاق معنایش مشخص است پس چگونه است که اینها لذتانگار هستند.
آنها وقتی از لذت صحبت میکردند به هیچ وجه منظورشان لذت فردی نبوده، آنها لذت را در مقابل الم میدیدند و یعنی جایی که درد نباشد لذت است نه اینکه معنای مثبت برای لذت.
اینها فیلسوف بودند و عقل و فلسفه و حکمت خوراک و لذتشان بوده و بیشترین چیزی که باعث لذتشان میشده فلسفه و فهم و عقل بوده پس معنای لذت برایشان آرامش نفس بوده که با عقل و تعقل امکان پذیر بوده است.
لذت را در گرو عقل معنا میکردند و لذت را خیر طبیعی میدانستند اما باز هم میگفتند این دلیل نمیشود که همه لذات ارزش انتخاب دارند.
گاهی لذات فردی و آنی موجب المهای بزرگتر و یک الم و درد آنی موجب لذتی بزرگتر میشود مثل اینکه گاهی یک عملی موجب مرگ و گاهی یک جراحی درد آور موجب خلاصی از یک بیماری و مرگ میشود اینها در حقیقت لذت و الم ظاهری هستند باید به آیند نگاه کرد و یکی از راههای تشخیص لذت و درد تاثیرات آن لذت و درد آنی بر انسان در آینده است.
از نظر آنها یک روی بدبختی که الم و درد است یا از ترس ناش میشود یا از آرزوهای نامحدود و عبث پس انسان خردمند کسی است که آرزوهای کم دارد و نیازهای خود را زیاد نمیکند او ترجیح میدهد با کمترین نیازها زندگی کند چون همین نیازها یعنی درد و رنج.
اپیکوریان حتی تا آنجا رفتند که چنین می گفتند:
انسان عاقل حتی میتواند در شکنجه و عذاب بدنی هم نیکبخت باشد به معنای دیگر یعنی لذت ببرد
انسان خردمند اگر در حال سوختن باشد یا اگر در حال تحمل رنج و عذاب باشد و حتی اگر داخل گاوفالاریس(1) باشد خوهد گفت چه لذتبخش است این برای من، چقدر بیاهمیت است این برای من
این در صورت است که اینهامرگ را پایان زندگی میدانند و معتقند مرگ پایان همه چیز است و خدایان همچون انسانها هستند زن و مرد دارند نفس میکشند و جسم هستند و اصلا به زندگی انسانها کاری ندارند و طبیعت چرخه خود را بر اساس حرکت چرخشی شاید همان اکو سیستم خودش میچرخد و میچرخد و میچرخد. هیچ چیزی از هیچ پدید نمیآید و از بین هم نمیرود.
حالا چه کسی جرات دارد بگوید من مذهب لذتانگارانه دارم….!
این تفاوتی از سطحی دیدن و عمقی دیدن یک دیدگاه و نظر فلسفی است.
——————————
1. پادشاه مستبد و ستمگری از اهالی کرت که مسجمه گاوی از مفرغ داشته و هر زمان میخواسته کسی را مجازات و شکنجه کند او را درون آن میکرده و مجسمه گاوی را داخل آتش میاندخته….
واقعا چقدر لذت بخش است …!
نوشته شده در فلسفه | 6 Comments »
Tags: فلسفه, فهم عقل, لذات عقلانی, لذت, لذت انگاری, الم, درد, شکنجه, عذاب
نوامبر 23, 2008
خیلی وقتها دوست دارم هر چه از فلسفه میخوانم و گاهی موجب تعجبم میشود بنوسم اما باور کنید نمیشود همه را نوشت.

امروز فلسفه اخلاق و سیاست ارسطو را تمام کردم و مقداری از فلسفه زیبایی او را خواندم. تفاوت اساسی نظریات افلاطون و ارسطو در همان اعتقاد به ماورا است نه اصل اعتقاد بلکه نوع اعتقاد آنها به ماورا است.این خودش تفسیر زیادی دارد که افلاطون به مُثُل اعتقاد دارد اما ارسطو به این جدایی حقیقت از ماده معترض است و اصل و حقیقت را همین واقعیت مادی میداند
بر همین اساس اساس تفکر اخلاقی این دو فیلسوف فرق میکند و هر کدام تفسیری خاص از فضیلت اخلاقی بیان میکنند.
از آنجا که ارسطو یک غایت انگار است یعنی برای هر چیزی هدفی بیان میکند و معتقد است که همه چیز هدفی و غایتی دارند خیر را و حرکت به سوی آن را غایت هم چیز میداند.
او معتقد است که غایت زندگی انسان نیکبختی است نیکبختی که با انجام اعمال خیر به دست میآید.
فرق نیکبختی و فضیلت را در این میداند که نیکبختی حرکت و یک فعالیت است اما فضیلت ممکن است بدون هیچ فعالیتی به دست بیایید.
فضیلت را حد وسطی میان دو رذیلت افراط و تفریط میداند از نظر او افراط و تفریط هر دو شر هستند و تعادل خیر است و تمام فضائل اخلاقی را بر این اساس تعریف می کند مثلا شجاعت دو طرف دارد یکی ظلم که طرف افراط است و طرف دیگر جبن یا ترس که طرف تفریط است و این هر دو رذیلت اخلاقی هستند
نوشته شده در فلسفه | بیان دیدگاه »
Tags: فضیلت, نیکبختی, افراط و تفریط, اخلاق, ارسطو, ترس, خیر, رذیلت, شجاعت, شر
نوامبر 8, 2008
میخواهم از سقراط برایتان بگویم سقراطی که بارها و بارها اسمش را شنیدایم ولی فکر میکنم تعداد محدودی باشند که با او آشنا باشند.
سقراط در سال 470 ق.م متولد در سن 70 سالگی در سال 399 ق.م فوت کرده. پدر او سوفرونیسکوس که برخی می گویند سنگتراش مجسمه فرشتگان بوده بود.
بله سقراط سنگتراش مجسمه فرشتگان بود و چهره زیبایی هم نداشت و بر اساس مجسمهای که از او موجود است چهرهای زشت و بد فرم داشت.
سقراط کتابی از خود ندارد و کتابی را به نام خود ننوشتهاست و این شاگردانش مانند افلاطون بودند که با نوشتن از استاد سقراط را به دنیا شناساندند و این سقراط از نظر هر کدام از شاگردانش و فیلسوفان بعدی یک نوع تعریف شده:
1. گزنفون: او را معلم اخلاق معرفی می کند.
2. افلاطون: سقراط مردی بود که رفتار روزمره او را قانع نمیکرد و اهل مابعد الطبیعه در بالاترین درجه بود.
3.ارسطو: سقراط عقل گرا و عقلی مذهب بود. او به مابعد الطبیعه بیعلاقه نبوده ولی فلسفه مُثُل مخصوص به خود را داشته نه مُثُل افلاطونی
روش عملی ارسطو دیالیکتیک یا همان گفت و شنود بود.
سقراط معرفت و فضیلت را یکیمیدانست و نتیجه این حرف این میشود که هیچ انسان عاقلی کار بد را با علم به بد بودن انجام نمیدهد پس هر کار بدی در دنیا انجام میشود فاعل آن جاهل به بد بودن آن بوده است.
گفته شده این قول به خاطر این است که خود سقراط از تاثیر شهوات در خصوص رفتار اخلاق آزاد بوده و میل داشت که همان وضعیت را به دیگران نسبت دهد یعنی در اصل این احوال خود سقراط بوده است.
آنچه ما از علم و عمل انسان در خارج میبینیم مخالف این جریان است انسانها بدی کاری را میدانند و آن را انجام میدهند.
استیس در تفسیر کلام سقراط آورده است که منظور او عقیده راسخ و کامل بوده است نه مانند کسی که به کلیسا میرود و اعتراف به این میکند که متاع دنیا ارزشی ندارد اما وقتی از کلیسا خارج میشود مانند کفتاری به دنبال متاع دنیا انگار هیچ چیزی با ارزشتر از آن در دنیا نیست.
اما بازهم این تفسیر قابل قبول نیست بارها در موردانسانها شنیده شده که میدانند کاری اشتباه است اما به خاطر وجود انگیزه ناگهانی از این معرفت خود گذشته و مرتکبت آن اشتباه شده اند و بارها شنیده شده از انسان که «خطا بود ولی انجام دادم» . «میدانستم که اشتباه است ولی انجام دادم.»
اگر چه ما نظریه اخلاق سقراط را رد میکنیم اما این یکی از درخشانترین نظریات در روم باستان است.
بنابر نظریه سقراط فضیلت یعنی همان بصیرت و مهمترین چیز در علم اخلاق همان بصیرت است و اینکه بصیرت قابل تعلیم است پس فضیلت هم قابل تعلیم است.این حرف زمانی دست است که ما بصیرت را به معنای عقیده راسخ و کامل بدانیم اما درغیر این صورت آن معرفت عقلانی فضیلت است که قابل تعلیم است نه خود فضیلت.
مرتبط
سقراط و اندیشههایش
نوشته شده در متفرقه | 2 Comments »
Tags: فلسفه, فضیلت, معرفت, یونان, افلاطون, تاریخ, روم باستان, زندگی, سقراط
اکتبر 20, 2008

انگلستان پولش از خون مردم مستعمرهاش بالا میرود و مانند کفتاری یا لاش خوری به جان کشورهایی میافتاد.
تاریخ که سرگذشت گذشتگان است پر از پندها ناگفته است برای آنهایی که زندگی و پند گرفتن را دوست دارند.
پندهایی از نوع هما مَثَل معروف همان جمله لقمان حکیم که به او گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان؛ هر آنچه رفتاراشان از نظرم بد آمد ترک کردم.
همه تاریخ ایران را دوست دارم میخوانم و از خواندنش لذت میبرم اما این فقط تقریبا تا اواخر دوره زندیه است.
اما این اشتیاق از همان زمانی که پای اجنبیها به ایران باز میشود کاهش مییابد.
از زمانی که پای اجنبیها در تاریخ ایران باز شد علیالخصوص انگلستان انگار قحطی و بدبختی رو به ایران کرد.
یک چیز مشخص است که هیچ وقت یک بیگانه دلش برای دیگران یعنی همان مستعمراتشان نمیسوزد این همان چیزی است که در صفحات تاریخ به وضوح نشان داده شده است.
استعمار شده یعنی ذلیل شده و من از ذلیل بودن و ذلیل شدن بدم میآید. بدم میآید هم وطنانم در کشور خودشان ذلیل باشند و همچون حیوان با آنها رفتار شود.
وقتی تاریخ استعمار ایران را میخوانم وقتی سرخوردگی و بدبختی شاهان ایران را میبینم حالم به هم میخورد.
انگلستان کشوری است که از مکیدن خون کشورهای دیگر و به استعمار کشیدن مردم این کشورها توانست برای خود در جهان جایگاه ویژهای باز کند. و تمام آنچه که دارد همه و همه بابت همان ظلمی است به کشورهای که در این زمان اکثرا کشورهای جهان سوم نام دارند.
این پست در حقیقت مال چند روز پیش بود اما به متاسفانه به خاطر سرعت پایین اینترنت نتونستم آپلودش کنم مضرات مسافرت همینه دیگه
نوشته شده در متفرقه | بیان دیدگاه »
Tags: قحطی, مستعمره, انگلیس, ایران, اجنبی, استعمار, بدبختی, تاریخ
اکتبر 13, 2008
اینجا چه خبر است!
هر کس که وارد میشود دستی به سینه دارد و سرش را به پاس احترام خم می کند.
میآید و کناری مینشیند و یا میایستد عرض ارادت میکند و با او نجوا میکند. برخیهم دست و پاچه را بالا میکشند و به یک مکعب شبکهای هجوم میآورند و از سرو کله همدیگر بالا میروند تا دستی به آن مکعب بزنند.
آن طرفتر هم کسی را میبینم که بچهاش را بر دوشش سوار کرده و به این جمعیت هجوم میبرد.
وقتی که میخواهد خارج شود مواظب است پشت به او از آنجا خارج نشود.
آنجا آن گوشه دنج پیرمردی نشسته و به حالتی ملتمسانه چیزی را زمزمه میکند.
کنار پیرمرد میروم مینشینم. التماس و حرفهایش که تمام میشود سر صحبت را باز میکنم.
کمی با پیرمرد خوش صیرت و صورت خوش بش میکنم در آن شلوغی به سختی میشود حرفها را شنید اما پیرمرد دنیا دیده آنقدر خوب میگوید که تمام حواسم را به خودش جلب کرده.
او میگوید آنجا را میبینی، «به درب ورودی اشاره میکند» آنجا مردی بزرگی نشسته و به سر همه کسانی که وارد اینجا میشوند دستی میکشد همه این کسانی که اینجا مینشینند و نجوا میکنند صدایشان را میشوند و به حرفهایشان گوش میدهد او خیلی کریم است کاری ندارد که تو کی هستی. او دست خود را میکشد برخی این دست را احساس میکنند برخی هم که احساس نمیکنند اما خود دست خودش را بر سر همه میکشد. 
نوشته شده در متفرقه | 2 Comments »
سپتامبر 30, 2008
وبلاگستان مدتی بود در مورد تراژدی جنگ، جنگی داشت. هر کس بر اساس ایده و تفکر خودش جنگ را تشریح میکرد و براساس استدلالش حرفهایش را بیان میکرد.
اگر در همه وبلاگستان و نوشتههای جنگ آلودشان سرکی بزنید اکثر استدلالها وپایه استدلالهایشان بر اساس کشتن انسانهاست.
اگر در چند جمله بخواهم استدلالها را جمع کنم دور مساله کشتن انسانها میگردد.
جنگ را نمیتوان بر اساس و پایه کشتن انسانها بنا نهاد. کشتن و کشته شدن انسانها از لوازم جنگ است اما نه معنا و مفهوم جنگ وقتی که مساله تعریف جنگ و ابعاد آن مشخص شود راحتتر میتوان در مورد آن اظهار نظر کرد.
همانطور که در پست قبل هم گفتم اگر در جنگ اختلافی و تضادی هست حاصل تضاد و خوب و بدی که در جنگ وجود دارد میباشد.
و اما بدی جنگ که همان است که بیشتر از همه در ذهن و معنای جنگ است کشتن و کشته شدن انسانهاست.
اما خوبی که نمیتوان به آن خوبی محض گفت اما چیزی نیست که بخواهد عقل آن را نفی کند. عقل به انسانها میگوید که از خود محافظت کنند و این حفاظت کردن گاهی موجب کشتهشدن یا کشتن میشود.
میتوان جنگ ساده و پیشپا افتاده یک دزد و صاحبخانه را تصور کرد. دزدی آمده دزدی و صاحبخانه در مقابل او میایستد اینجا هم جنگ است. صاحبخانه میایستد چون منافعش را در خطر میبیند و دراین جنگ صاحبخانه دزد را میکشد. اینجاست که عقل انسان را مواخذه نمیکند البته اگر راهی به جز این نباشد.
پس کشتن و کشته شدن انسانها نمیتواند دلیل خوب و کاملی برای نفی جنگ باشد.
اما میتوان جنگ را از جهاتی نجات انسانها معنا کرد. مثلا جنگی که برای آزادی از ظلم و جور باشد جنگی که برای راهی از پستیهای و زورها باشد کاملا مورد تصدیق عقل است.
واینکه ما بخواهیم جنگ را حول محور کشتن قرار دهیم مغلطه و سفسطهای بیش نیست. چون به طور حتم این نکته از نظرها پنهان میماند که همیشه کشتن انسانها ظلم نیست. در همه مواقع نمیتوان کشتن را ذم کرد.
گاهی در جنگ تناقض وجود دارد کشته شدن خود انسان و کشتن طرف مقابل. هیچ عاقلی در این تناقض کشته شدن خود را مقدم نمیداند.
جنگ را به همین راحتی نمیتوان حلاجی کرد.جنگ یه مساله است یک بحران که خوب بودن و بد بودن آن بسته به موقعیت و محل و استدلال آن دارد.
جنگ آخرین راه برای حفظ است و این تنها جنگ مجاز است و هیچ جنگ و نزاعی قابل قبول مجاز نیست.
نوشته شده در جنگ | بیان دیدگاه »
Tags: فلسفه, جنگ, عقل
سپتامبر 23, 2008
این روزها بزرگداشت دفاع مقدس است و این باعث بحثهایی پیرامون جنگ در فرندفید + + + بین دوستان شدهاست که به پیشنهاد دوس
ت عزیز آقای کمانگیر قرار شد که ادامه این بحث را در وبلاگ داشته باشیم.
جنگ واقعا یک تراژدی است یک تراژدی که در حالت عادی و معمول و با نگاهی سطحی قابل توجیه نیست و هیچ دلیلی برای بوجود آمد آن نیست.
برای بررسی مساله جنگ اول باید دانست که جنگ یعنی چه؟ جنگ به چه معنا است؟
برای تعریف جنگ باید معنای فلسفی و منطقی آن را مورد بررسی قرار گیرد وقتی که بحث از معنای فلسفی شود یعنی معنای کلی که قابل انطباق با تمام مصادیقش باشد، نه اینکه با مصادیق معنا شود پس وقتی میخواهیم جنگ را تعریف این را به معنای جنگ بخصوصی یعنی مثلا ایران و عراق یا جنگهای امریکا و یا..تعریف نمیکنیم و بحثی سر مصداق خاصی نداریم.
قبلا در اینجا به یک سری از معنای جنگ ودیدگاههای فلاسفه در مورد جنگ اشاره کردم و بر اساس هر کدام از معنای که از جنگ شده ما یک حکم به آن میتوانیم بکنیم پس حکم خوبی یا بدی مقوله جنگ بر اساس تعریفی است که از آن میکنیم و این تعریف است که حکم میسازد.
اگر قرار باشد جنگ بر مبنای فلاسفه یونان، افلاطون، ارسطو معنا شود، جنگ را یک مشیت الهی میدانستند و برای امنیت و حفظ دولت و جامعه امری ضروری و حتمی، جنگ مقولهای ضد اخلاقی نخواهد بود و مصداق بدی قرار نخواهد گرفت.
این فلاسفه بزرگ ارزش زندگی اجتماعی را بر زندگی فردی بیشتر میدانستند و به نظرشان حفظ این اجتماع مهمتر از حفظ جان اشخاص است.
این دلیل نمیشود که آنها برای جان انسانها ارزش قائل نبودند و جان آنها را محترم نمیدانستند بلکه برای آنها جان اجتماع که جان کل مردم است بر جان برخی ارزشمند تر است.بدین صورت که اشکالی ندارد که جان برخی از اشخاص بر حسب جنگ گرفته شود و یا برخی گشته شوند، مهم بقای اجتماع است بدین صورت که مثلا آنها بقای جان 1000 نفر مهم تر است جان 100 نفر است.
به طور کامل و واضح روشن است که با این تفاسیر منظور و مقصود این فلاسفه از جنگ همان دفاع بوده یا دفاعی که یک نوعش حمله است.
هیچ انسانی قائل به فضیلت جنگ «از هر نوعی که باشد» بر صلح و برطرف کردن تخاصم و دشمنی از طریقی غیر از جنگ و کشتن و کشته شدن انسان نیست. اما در این نوع تخاصمها که منجر به جنگ میشود یعنی تخاصم دولتها، کم اتفاق میافتد صلح از همان اول باشد چون هر گونه که تصور شود متخاصم یا همان دولتی که خواهان برتری است و بر طرف دیگر برتر است در صورت صلح خواهان یک سری امتیازات و برتریهایی هست که طرف ضعیف کمتر میتواند اینها را قبول کند لذا خیلی کم در تاریخ اتفاق افتاده که قبل از یک جنگ صلح صورت گرفته باشد مگر در جایی که واقعا ضعف طرف ضعیف آنقدر بود که هیچ قدرت دفاعی از خود نداشته است.
آنچه حسن و قبح عقلی که سر منشاء اخلاق است به آن حکم میکند تقبیح کشتن انسانها بدون دلیل است.
از آن طرف هم یک قانون طبیعی و عقلی وجود دارد. تلاش برای زنده ماندن و زندگی کردن و دفاع از خود. همانطور که گفتم علاوه برا قانون عقلی بودن آن یک قانون طبیعت است که حتی حیوانات و گیاهان و موجودات زنده نیز شامل این قانون میشوند و بارها و بارها در طبیعت اتفاق میافتد.
و تصادم و برخورد این دو حکم عقلی باعث اختلاف آرا و حکمها میشود. برخی اصل اولیه را مقدم می کنند بنا بر دلایل خود برخی اصل دومی را.
حمله خودش یک نوع دفاع در مورد متجاوز است مثلا وقتی آمریکا به عراق حمله میکند استدلالش این است؛ این کشور یک خطر برای امنیت و زندگی ماست پس ما از خود با حمله به آن و از بین بردن آن دفاع میکنیم.
این استدلال کاملا منطقی و د
رست به نظر میرسد و عقل هم تاییدش میکند. اگرچه قصد چیز دیگری باشد.در هر صورت این استدلال کاملی است و هیچ مشکلی ندارد اما مشکل از مقدمات استدلال است یعنی خدشه در خطرناک بودن، تا زمانی عقل این را تایید میکند که مقدماتش مورد تصدیق باشد و آن مقدمه مهم اثابت خطرناک بودن آن است.
همانطور که گفته شد افلاطون و ارسطو و اکثر فلاسفه یونان قائل به ضروری بودن جنگ بودند و به صورت دیگر میگفتند تا زمانی که حکومتها، دولتها و انسانها هستند جنگ هم وجود خواهد داشته چون این ریشه در درونیات انسان دارد و هیچ گریزی از آن نیست همان طور که از عصبانیت از دورغ و هزارن چیز دیگر.
یعنی جنگ تابع رفتارها و کردارهای انسانهاست و حاصل آنها، هر زمانی که انسانها از سوءها و بدیها کنارهگیری کنند جنگ نخواهد بود و این خیالی است واهی، به همین علت جنگ از نظر آنها امری ضروری بود.
چند نکته
- اینجا فقط بیان کردیم و به هیچ وجه کشتن انسانها بدون دلیل قابل توجیه نیست و کاملا عقل نفی میکند این را.
- قرار نیست هر چه افلاطون و ارسطو ویا هر فیلسوف دیگری گفته باشد مطاع و مورد قبول باشد.
- میدانید فرق من و شما با فیلسوفان بزرگی چون افلاطون و ارسطو ودیگران چیست؟ آنها سیستم تفکری و فلسفی دارند یعنی هر جای حرفشان را بگیری به بدهیات عقلی منتهی میشوند و بدیهیات عقلی یعنی همان چیزهایی که برای اثباتشان احتیاج به دلیل نیست چون آنها فلسفه خود و تفکر خود را از همان جا آغاز کرده اند پس هر جای تفکرشان را بگیری به به ابتدا میرسی.
اما تفکر من و شما چون خیلی وقتها نمیتوانیم به این بدیهیات منتهی کنیم شکنده است پس رد کردن تفکرات این فیلسوفان بزرگ احتیاج به تاملی و تفکر کافی دارد و فهم از مساله و رساندن استدلالهایمان به بدیهیات عقلی.
- بدیهی است عقل تا آنجا کشتن را جایز میداند که خطر برطرف شود و هر زمان که ورای آن باشد قابل قبول نیست مثلا کشتن غیر نظامیها یا ویران کردن خانههای انسانها و تمام چیزهایی که فراتر از برطرف کردن خطر باشد کاملا مورد تقبیح عقل است.البته گاها اینها هم جزء جنگ است و برای پیروزی لازم است پس فقط و فقط به اندازه لزوم قابل تایید عقل خواهد بود.
- بد نیست سری هم به نوشتههای دوست عزیزم آقای بامدادی در مورد جنگ بزنید و همچنین خانم توحیدلو
+آغاز تلخ جنگ و پیروزی شیرین مدافعان ایران-وب نوشتهای محمدعلی ابطحی
+بزرگداشت دفاع بزرگداشت جنگ- روی شیروانی داغ
+چگونه مدعیان روشن فکری چارهای جزمغالطه ندارند- منبر نت احمد نجمی
+از جنگ حرف میزنیم- خیزران
+آيا اين بدنهاي پاره پاره، بزرگداشت نميخواهند؟!- آهستان
نوشته شده در جنگ | 3 Comments »
Tags: فلسفه, کشتار, جنگ, خشونت
سپتامبر 22, 2008
مدتی است به برکت ماه رمضان و سفره افطارِ روبروی تلوزیون از صحبتهای آقای مکارم استفاده میکنم.گرچه شاید برخی از صحبتهای ایشان برایم قانع کننده نباشد ولی میشود با طرض تفکر یک مرجع آشنا شد.
چند شب پیش در مورد اتحاد و ادیان الهی صحبت میکردند خیلی برایم جالب بود.
واقعا در اینکه همه ادیان به یک رسالت و آن پرستش خدای یگانه دعوت میکنند شکی نیست همه خدا را به عنوان خدا بودند میشناسند و پرستش میکنند و در کلیات همه یکی هستند و تفاوت فقط در جزئیات است که البته این جزئیات است که این همه دشمنی را بوجود میآورد.
البته این جزئیات و تفسیر یک سری از متعصبین آن ادیان هستند که این دشمنیها و حرفهای گزاف را پیش میآورند.
همه ادیان اشاره به خداوند دارند و همه آنها پیامبری از طرف خداوند دارند البته این بیشتر در ایران است که نمیتوان چند دین را کنار هم جمع کرد و این نیست مگر برداشتهای غلط تربیتی از اسلام که یک مشت آدم متعصب از زبان اسلام بیان میکنند.
کاش میشد همه مراجع میآمدند در تلوزیون و رسما حرفهای آقای مکارم را تایید میکردند ایشان که از وحدت ادیان و کنار هم زندگی کردن ادیان به خوبی و خوشی حرف میزدند.
حال این وحدت ادیان جای خود، چراغی که به خانه رواست به مسجد روا نیست. هنوز خونهای انسانهای بیگناه سر مسادل کوچکی میان مسلمانان جاری است بیایید اول از هدر رفتن این خونها جلو گیری کنیم بعد به وحدت ادیان بپردازیم.
البته اقای مکارم خیلی واضح و روشن بیان کردند که نباید به اختلافات کوچک شیعه و سنی دامن زد مهم این است که ما دینمان و خدایمان و پیامبران یکی است و این خودش میتواند کمال وحدت را برای ما برساند.
کاش همه متعصبین روبری تلوزیون مینشستند و این حرفها را می شنیدند البته فکر کنم آنها اصلا تلوزیون ندارند حتی تلوزیون را هم د رخانه تحریم کردند و به همان چهار ورق کاغذ بسنده کردهاند.
کاش میشد مراجعی مثل آقای وحید و دیگر مراجع هم میآمدند و می گفتند که آقا بس کنید این مسلمانان کشی نه اصلا این آدم کشی به خاطر اختلافات ریز و کوچک.
آخر بد بختی این است که بزرگان سر این مسائل هم وحدت ندارند متاسفانه آنقدر احادیث جور واجور ومختلف در اسناد و کتب شیعه است و هر کسی با یک ذوق و قریحهای آن را تفسیر میکند و این امر باعث شده که کمتر سر این چنین مسائلی نظر آنها یکی باشد.
یادم میآید به خاطر اینکه یکی از بزرگان گفته بود این که بگوییم هزارو اندی سال پیش امام علی خلیفه بوده یا کس دیگر چه فرقی میکند. آیا ارزش این را دارد که ما بخواهیم به خاطر این مسائل هزار و سیصد سال بعد آدم کشی یا مسلمان کشی راه بیندازیم.
واقعا این سوال است چه مشکلی از مشکلات ما مسلمانان حل میشود اگر بگویم امام علی خلیفه بود یا عمر چه مشکلی از ما حل میکند ایا باعث اتحاد میشود آیا از اجر و قرب امام علی کم میشود اگر خلیفه نباشد درست است گر الان آن زمان بود به طور قطع فرق میکرد خلافت این دو نفر درست اکه ما میگوییم عمر ضرباتی به اسلام زد و هزار چیز دیگر اما اینها گذشته و تمام شده است و در گوشه تاریخ مانده مهم حرف ها و سخنان امامان ماست که سرلوحهای زیبا و راه گشا برای ماست آن هم نه هر حرف و سخنی آن حرف و سخنی که از آدمی مورد اطمینان نقل شده باشد شیعه دوازده امامی عادل.
امامت از خلافت جداست ما یقین داریم و اطمینان داریم که امامان ما امام و معصوم بودند و بدون شک الفاظ و کلمات ایشان برای ما حجت است اما چه فرقی دارد که این بزرگان ما خلیفه باشند یا نباشند.
این تخمه کینه و عداوت را از همان بچهگی فقط با احساس در دل شیعیان و سنیان میکارند بدون هیچ منطق خاصی که هر وقت یک سنی مذهب را میبینیم یا برعکس آنها یک شیعی مذهب را میبینند که دارد نماز میخواند یا وضو میگیرد انگار یک انسان عجیب را دیدهایم انگار یک کسی را دیده ایم که سراسر وجودمان را پر از نفرت میکند اخم میکنیم تَخم میکنیم ابرو کج میکنیم و هزار ادا و اصول دیگر در میآوریم.
اقا به خدا او هم انسان است مگر شما به رفتار پیامبر نگاه نمیکنید که چگونه با کافران رفتار میکرد با آنهایی که آن همه بلا سرش آوردند پس این رفتار زشت و زننده برای چیست چگونه به خودتان اجاز میدهید اینگونه رفتار کنید آن هم با یک مسلمان.
اینها همهاش یک سری تعصبات بیجاست که در هیچ جای اسلام جا ندارد چه برای شیعیان چه برای سنی مذهبان.
نه اینکه ما بخواهیم از حقوق خود و امامان کنار بکشیم و مقام و منزلت ایشان را انکار کنیم اما باور کنید میشود کنار کسی زندگی کرد که آنان را محترم میداند ولی امام خود نمیداند.
××× خواستم برای این پست چندتایی عکس بگذارم اما وقتی کشتار شیعه و سنی را سرچ کردم عکسهایی آمد که خودم نتوانستم آنها را ببینم
نوشته شده در اسلام | 1 نظر »
Tags: کشتار, اسلام, جنگ, سنی, شیعه