این نوع اسمها و صفتها، بگذارید بهتر بگویم حرف زدنها برای ما نسل نوییها بیگانه و نامانوس است، درست است همانطور که حدس زدید این نوع کلمات اصیل در زمان مشروطه و استبداد صغیرو قبل از آن استفاده می شده.
این نام یکی از رمانهای سید محمد علی جمالزاده است که همه داستانخوانها و داستان نویسها میشناسندش. جمالزاده پدر داستان نویسی ایرانی است اولین کسی که پایه داستان نویسی را بنا نهاد و از قصهگویی و حکایت نویسی به داستان نویسی تبدیل کرد با این وجود هنوزاثرات این قصهگویی و حکایت نویسی در داستانهای جمالزاده مشهود است.
مهمترین تغییرات در داستانهای جمالزاده و خصوصیتهای داستانی اش:
1. تصویر سازی خاص و استفاده از تمثیلات و مثلها و نکات و استعارت به صورت بسیار جذاب و به جا، که به جان متن دوخته شده و باعث لذت بردن خواننده میشود مثل: «جان کلام آنکه و لو با سیلاب اشکِ یتیمانش هم شده بود تا آب به خانه نمیبرد به خانه بر نمیگشت.» یا «توصیف مراحل غروب آفتاب در حدود چهار مرحله و سه صفحه»
2. شرح روابط فرهنگی، اجتماعی اهل کوچه ومحله، که به صورت دقیق و اصیل و زیبا این روابط را توصیف میکند که به حق هر خوانندهای احساس میکند در میان آن محله است و دارد زندگی میکند و دوست دارد خانهاش در آن محله و کوچه باشد و با مردم باصفا و مهربان کوچه همسایه شود.
داستان قلتشن دیوان داستانی است که در یک محله بن بست اتفاق میافتد با 5 خانه که هر خانه نماینده یک قشر از جامعه است.یک پیشه ور، یک بیوه زن با دو پسر، یک آخوند، یک کاسب ویک تاجر.
البته ما در اینجا دو شخصیت داستانی داریم یعنی این دو به شخصیت داستانی شبیهتر هستند اما به طوری کلی آنقدر شخصیتها پخته نشدهاند که بتوان به آنها شخصیت داستانی گفت. داستان بین کاسب و تاجر است. کاسبهای قدیم که با ایمان و مومن و حلال خوار و در آخر هم مرد خدا بودند و اما این تاجر ما همان افراسیاب خان قلتشن است کسی دقیقا در مقابل حاج شیخ مرتضی است خلاصه کلام کسی که مرد خدا نیست، مرد زورگو که زورش به دیگران میرسد پولدار است انگار همه ملک او هستند.
اگر داستانهای جمالزاده و هدایت را خوانده باشید این قلتشنها در داستانهایشان نقش مهمی داشتند انگار این قلتشنها جزئی از جامعه و زندگی بودند و همه جا وجود داشتند و یکی از تهدیدات جامعه بودند.
اما این قلتشنها آدمها خاصی نیستند همان آدمها زورگو و دور رویی هستند که مذهبشان مذهب باد است و به هر طرف که باد بوزد به همان طرف میروند گاهی مشروطه خواه میشوند و با مردم به مبارزه با استبداد میپردازند گاهی با همراه نوکران و چاکران خود تفنگ به دوش میگیرند و مردم را به خاک و خون میگشند گاهی خون مردم را در شیشه میکند و گاهی هم مدرسه علمیه برای یتیمان میسازند و هیچ وقت هم روضه هفتهگیشان قطع نمیشود و همیشه در ماه رمضان سفره افطار دارند و محرم هم مراسم عزاداری به پا میکنند.
جمالِزاده یک داستان نویس رئالیست است و ناقد اجتماع به همین دلیل شناخت شخصیتهای داستانیش وابسطه به محیط و اجتماع زندگی آنهاست و بدون درک و فهمیدن این محیط شخصیتهایش ناقص هستند و رفتارهایشان قابل قبول نیست به عبارت دیگر خلقیات شخصیتها بیشتر از روحیاتشان مطرح است.
به هر حال داستان قلتشن داستان رویارویی خیر و شر یا اهریمن و یزدان نیست داستان مردمان ساده دل و مردمان چاپلوسی است که در همه جامعهها هر کدام به وجه خاص خودش وجود دارد.
شاید ذکر نکتههایی که هنگام خواندن و بعد از خواندنش یادادشت کردم و به نظرم کمی مهم میآمد شما بیشتربرای خواندن و نخواندن این داستان کمک کند.
1. هنگام خواندن داستان به واسطه توصیف کامل و زیبای نویسنده به راحتی میتوانستم آن محله و مردمان و کارهایشان را تصور کنم و برایم لذت بخش بود خواندنش
2. با خواندن این داستان اطلاعاتی در مورد جامعه زمان مشروطه و برخی از مردمان آن زمان و برخی بایدها و نبایدهای آن جامعه و آن مردم کسب کردم که برایم جالب بود.
3. شاید به علت نوع انتخاب زوایه دید باشد که زاویه دید من روای است اما گاهی تبدیل به دانای کل می شود و خلاصه زوایه دید چرخشی نسبی دارد اما حضور نویسنده در داستان به واسطه قضاوتهایش کاملا حس میشد.
4. همانطور که گفتم داستان منطقهای است یعنی فقط در همان جامعه و اجتماع همچین اتفاقی جالب است.
5. تفاوت میان داستان نویسی و قصه نویسی با خواندن این داستان حس میشود.
6. این داستان اضافات زیاد دارد و به عبارت دیگر از آن حرف چخوف « اگر اسلحهای را که به دیوار آویزان است را در دستانت نشان دهی آن اسلحه باید در داستان شلیک کند» را رعایت نکرده است
خلاصه اینکه از خواندن این داستان لذت بردم و پیشنهادم میکنم بخواندیش.
و این هم چند پاراگراف از این داستان:
«این آدمی که تا همین الان خیال میکردی از دماغ فیل افتاده است اینک به صورت گربهای در آمده بود که با موشی بازی کند؛ که ناگهان موشک زیر چشمش تغییر شکل داده و همچون شیر ژیانی شده بود»
«اینک مرحله نخست را میپیماییم و آسمان مدام رنگ میگیرد و رنگ بر میدارد و نقدا به پوست پیاز در آمده است وچادر شب چادر زعفرانی و عبار الود شام غریبان بر سر ملک ری کشیده است.و در کنارِغربیِ آسمان یک قافله از ابرهای تیره و تار پاره پاره -به صورت اشخاص ماتم زده و سیاه پوشی که جنازهای را مشایعت مینمایند- آهسته و آرام در جاده لاجوردی افق در حرکت هستند»
